تبليغاتX
محیط بان - پس آن گاه زمين با انسان به سخن درآمد

محیط بان

بی سرزمین تر از باد

پس آن گاه زمين با انسان به سخن درآمد

و آدمي، خسته و انديشناک برسرِ سنگي نشسته بود پشيمان از کردوکار خويش

و زمين به سخن درآمده با او چنين گفت:

-          به تو نان دادم من،  و علف به گوسفندان و گاوان تو، و برگ هاي نازک تره که قاتق نان کني.

انسان گفت: - مي دانم.

پس زمين گفت:

-          به هر گونه صدا با تو به سخن درآمدم: با نسيم و باد؛ و با جوشيدن چشمه ها از سنگ و با ريزش  آب شاران؛ و با فروغلتيدن بهمنان از کوه آن گاه که سخت بي خبرت مي يافتم، به کوس توندر و ترقه ي طوفان.

انسان گفت: مي دانم مي دانم، اما چه گونه مي توانستم راز پيام تو را در يابم؟

پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:

-          نه خود اين سهل بود، که پيام گزاران نيز اندک نبودند. تو مي دانستي که من ات به پرستندگي عاشقم. نيز نه به گونه ي عاشقي بخت يار، که زرخريده وار کنيـزکي براي تو بـودم بـه راي خـويـش. که تـو را چـنـدان دوسـت مي داشـتم که چون بر من دسـت مي گشودي تن و جانم به هزار نغمه ي خوش جـواب گوي تو مي شد. همچون نو عروسي در رخت زفاف که ناله هاي تن آزردگي اش به ترانه ي کشف و کامــياري بدل شود يا چنگي که هر زخمه را به زير و بمي دل پذير ديگر گونه جوابي گويد. آي چه عروسي که هـر بار سر به مهر با بستر تو درآمد (چنين مي گفت زمين). در کدامين باديه چاهي کندي که به آبي گوارا کامــيابت نکردم. کجا به دستانِ خشونت باري که انتظارِ سـوزانِ نوازشِ حاصل خيزش با من است گاو آهن در من نهادي که خرمني پر بار پاداش ات ندادم؟

انسان ديگر باره گفت: - راز پيام ات را اما چگونه مي توانستم دريابم؟

-          مي دانستي که من ات عاشقانه دوست مي دارم (زمين به پاسخ او گفت) مي دانستي. و تو را من پيغام کردم از پس پيغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي رسد. پيغام ات کردم از پس پيغام که مقام تو جايگاه بنده گان نيست که در اين گستره شهرياري تو؛ و آن چه تو را به شهرياري برداشت نه عنايت آسمان که مهر زمين است. آه که مرا در مرتبتِ خاک ساري عاشقانه، بر گستره نامتناهي کيهان خويش خوش سلطنتي بود که سرسبز و آباد از قدرت هاي جادويي تو بودم از آن پيش تر که تو پادشاه جان من به خربندگي آسمان دست ها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين به خاري در افکني.

انسان انديشناک و خسته از ژرفاهاي درد ناله يي کرد و زمين، هم از آن گونه در سخن بود:

-          به تمامي از ان تو بودم و تسليم ِ تو چون چارديواري خانه ي کوچکي. تورا عشق من آن مايه توانايي داد که بر همه سر شوي. دريغا، پنداري همه گناه من آن بود که زير پاي تو بودم.  تا از خون من پرورده شوي به درمندي دندان بر جگر فشردم همچون مادري که درد مکيده شدن را تا نوزاده دامن ِ خود را از عصاره جان خويش نوشاکي دهد.

-          تو را آموختم من که به جستجوي آهن و مس سينه عاشقم را بر دري. و اين همه از براي آن بود تا تورا در نوازش پرخشونتي که از دستان ات چشم داشتم افزاري به دست داده باشم. اما تو روي از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگ پاره کشنده تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از قربانيان بدکنشي هاي خويش بارور کردي.

آه، زمين تنها مانده! زمين رها شده با تنهايي ِ خويش!

انسان زير لب گفت: - تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني يي مي خواست.

-          نه، که مرا گورستاني مي خواهد!(چنين گفت زمين)

و تو بي احساس عميق سرشکستگي چگونه از تقدير سخن مي گويي که جز بهانه تسليم بی همتان نيست؟

آن افسون کار به تو مي آموزد که عدالت از عشق والاتر است. دريغا که اگر عشقي به کار مي بود هرگز ستمي در وجود نمي آمد تا به عدالتي نابکارانه از آن دست نيازي پديد افتد. آن گاه چشمان تو را بر بسته شمشيري در کف ات مي گذارد، هم از آهني که من به تو دادم تا تيغه گاو آهن کني!

اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!

دريغا ويران بي حاصلي که من ام!

 

*****

 

شب و باران در ويرانه ها به گفتگو بودند که باد در رسيد، ميانه به هم زن و پر هياهو.

ديري نگذشت که اختلاف در ايشان افتادو غوغا بالا گرفت بر سراسر خاک، و به خاموش باش هاي پر غريو تندر حرمت نگذاشتند.

 

*****

 

زمين گفت: - اکنون به دوراهه ي تفريق رسيده ايم.

تو را جز زرد رويي کشيدن از بي حاصلي ِ خويش گزير نيست؛ پس اکنون که به تقدير فريب کار گردن نهاده اي مردانه باش!

اما مرا که ويران تو ام هنوز در اين مدار سرد کار به پايان نرسيده است: همچون زني عاشق که بر بستر معشوق از دست رفته ي خويش مي خـزد تا بـوي او را دريـابد، سـال هـمه سال به مُقـام نخسـتين باز مي آيم با اشکهاي خاطره.

ياد بهاران بر من فرود مي آيد بي آن که از شخمي تازه بار برگرفته باشم و گسترش ريشه اي را در بطن خود احساس کنم؛ و ابرها با خس و خاري که در آغوشم خواهند نهاد، با اشک هاي عقيم خويش به تسلاي ام خواهند کوشيد.

جان مرا اما تسلايي مقدر نيست:

به غيابِ دردناکِ تو سلطانِ شکسته ي کهکشان ها خواهم انديشد که به افسون پليدي از پاي درآمدي؛

و ردّ ِ انگشتان ات را

بر تن نوميدِ خويش

                                    در خاطره اي گريان

                                    جستجو

                                    خواهم کرد.

 

 

 

                                                احمد شاملو

مدايح بی صله

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:45  توسط هرمز سهرابی  |